تبليغاتX
چشم به راه...
من چشم به راه رسيدنت هستم اي...
سلام...با اينكه من زياد از شعر نو خوشم نمياد ولي انصافا اين كار قشنگيه از آقاي غلامرضا بكتاش:

.
كارنامه ام پر از تقلب و گناه
خط خطي سياه
هيچوقت درسخوان نبوده ام ولي
در شب تولدت
مثل كاج
توي طاق نصرت محله كار كرده ام
ميله هاي خشك داربست را
بهار كرده ام
.
*****
.
راستي دو روز قبل
سرزده به كارنامه دل اميد
همكلاس من
سرزدي
ولي چرا به خانه حقير قلب من نيامدي؟
.
*****
.
رد شدم
قبول مي‎كنم
ولي به من بگو
كي مرا قبول مي‎كني؟
.
*****
.
نا اميد نيستم
ولي فقط به خاطر خدا
از كنار نمره هاي زير ده عبور كن
اي عصاره گل محمدي
!فصل امتحان ظهور كن
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 2:46  توسط مهدي تهراني  | 

سلام..اينم دوتا شعر به مناسبت نيمه شعبان.

«بهار رسيدن»
خدا كند كه بهار رسيدنش برسد … شب تولد چشمان روشنش برسد
.
چو گرد بر سر راهش نشسته‎ام شب و روز … به اين اميد كه دستم به دامنش برسد
.
هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ … كه آن انارترين، روز چيدنش برسد
.
چه سالهاست كه در اين دشت خوشه چين ماندم … كه دست خالي شوقم به خرمنش برسد
.
بر اين مشام و بر اين جان چه مي‎شود يارب … نسيمي از چمنش، بويي از تنش برسد
.
خداي من، دل چشم انتظار من تا چند … به دوردست فلك بانگ شيونش برسد
.
چقدر بر لب اين جاده منتظر ماندن … خدا كند كه از آن دور توسنش برسد
«سعيد بيابانكي»
*******************
«اي آخرين توفان»
به دنبال تو مي‎گردم نمي‎يابم نشانت را … بگو بايد كجا جويم نشان كهكشانت را
.
تمام جاده را رفتم، نشاني از سواري نيست … بيابان تا بيابان رفته ام رد نشانت را
.
نگاهم، مثل طفلان، زير باران خيره شد بر ابر … ببيند تا مگر در آسمان رنگين كمانت را
.
كرامت گر كني اين بنده ناچيز را، شايد … كه چون ابري بگردم كوچه هاي آسمانت را
.
كهن شد انتظار اما، به شوقي تازه، بال افشان … تمام جسم و جان لب شد كه بوسد آستانت را
.
الا اي آخرين توفان، بتاب از شرق آدينه … كه دريا بوسه بنشاند لب آتش فشانت را
«حسين اسرافيلي»



+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 2:0  توسط مهدي تهراني  | 

سلام.
بدينوسيله به اطلاع كليه برادران و خواهران ايماني مي‎رساند كه دوره خدمت ضرورت سربازي اينجانب به پايان رسيده و به جمع لشكر بيكاران جامعه پيوسته ام.
همكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم....
.
.
*********
اي مدني برقع و مكي نقاب ... سايه نشين چند بود آفتاب؟
منتظران را به لب آمد نفس ... اي زتو فرياد، به فرياد رس
ز آفت اين خانه آفت پذير ... دست برآور، همه را دستگير

«نظامي گنجوي»
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 2:26  توسط مهدي تهراني  | 

 
Site 
Meter

Search Engine Optimization and Free Submission